آندرويد
فهرست
صفحه اصلی
آرشیو
کل مطالب
تماس با ما

موضوعات
موضوعي ثبت نشده است

آرشيو
ارديبهشت ۱۳۹۲
بهمن ۱۳۹۱

لیست صفحات
[ ۱ ][ ۲ ]


مطالب سايت

  فرشته هاي مرگ

فرشته هاي مرگ

http://www.psu.com/media/wallpapers/Angel_of_Death.jpg


http://www.music-lyrics-chord.com/cover/Dissection_Where_Dead_Angels_Lie.jpg

http://www.deviantart.com/download/55444681/Angel_of_Death_by_Dezperado.jpg

http://eviltrancetwins.com/wp-content/uploads/2010/11/Angel_of_Death.jpg


http://www.johnmsteele.com/Talislanta/Tour/Unknown/MR/MR/Beasts/DeathAngel.jpg



http://www.aqworldswiki.com/images/0/0c/Dead_angel.jpg
فرشته هاي مرگ
فرشته هاي مرگ
مشاهده ادامه مطلب فرشته هاي مرگ
تاريخ: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت: ۰۸:۵۲:۳۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  به اينا مي گن انسان منحصر به فرد...

به اينا مي گن انسان منحصر به فرد...

http://pix2pix.org/my_unzip/12859642863.jpg
به اينا مي گن انسان منحصر به فرد...
به اينا مي گن انسان منحصر به فرد...
مشاهده ادامه مطلب به اينا مي گن انسان منحصر به فرد...
تاريخ: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت: ۰۸:۵۲:۳۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  فتح الله زاده: دو روز ديگر تيم فصل آينده را جمع مي كنيم

فتح الله زاده: دو روز ديگر تيم فصل آينده را جمع مي كنيم

سرپرست باشگاه استقلال گفت: هنوز فهرستي را از كادر فني براي جمع كردن تيم فصل آينده نگرفته ام. دوشنبه به تهران مي آيم و در مشورت با كادر فني كار را براي مذاكره با بازيكنان شروع مي كنم.

http://www.forum.98ia.com/./admin/asp/Picture/00017688.jpg ''علي فتح الله زاده'' امروز (شنبه) تصريح كرد: تيم ما تغيير زيادي نخواهد داشت. هدف اصلي حفظ اسكلت تيم است و فقط در چند پست كه احساس نياز مي كنيم بازيكن مي گيريم.
سرپرست باشگاه استقلال به اشاره به نايب قهرماني استقلال تاكيد كرد: قهرماني براي ما دور از دسترس نبود. اگر به عنوان مثال تراكتورسازي را شكست مي داديم الان قهرمان بوديم. به هر حال با شرايطي كه ما در ابتداي فصل داشتيم از عملكرد كادر فني راضي هستم و كار را با مظلومي براي فصل آينده هم ادامه مي دهيم.
فتح الله زاده در خصوص حضور اين تيم در جام حذفي افزود: ما درآستانه فينال جام حذفي هستيم. بازيكنان به ما قول داده اند كه در اين مسابقات قهرمان شوند تا حداقل يك جام به دست آوريم.
سرپرست باشگاه استقلال ادامه داد: حاشيه سازان از ابتداي فصل تصور مي كردند مظلومي با چند باخت در هفته هاي هفتم يا هشتم كارش با استقلال تمام مي شود، ولي خوشبختانه اين مشكلات پيش نيامد. مربيگري در استقلال سخت است و خوشحالم مظلومي كه هدايت استقلال را بر عهده داشت، موفق بود.

وي تاكيد كرد: هميشه مي خواهم رابطه ام با تمام استقلالي ها خوب باشد. همانطور كه اين فصل بسياري از پيشكسوتان استقلال همچون مظلومي ها،پورحيدري، حجازي، فريبا و غيره را در استقلال كنار هم جمع كردم.

فتح الله زاده به دليل درگذشت مادرش در شهر خوي به سر مي برد و روز دوشنبه به تهران باز مي گردد.
فتح الله زاده: دو روز ديگر تيم فصل آينده را جمع مي كنيم
فتح الله زاده: دو روز ديگر تيم فصل آينده را جمع مي كنيم
مشاهده ادامه مطلب فتح الله زاده: دو روز ديگر تيم فصل آينده را جمع مي كنيم
تاريخ: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت: ۰۸:۵۲:۳۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  انتقاد فرگوسن از عضويت بازيكنانش در شبكههاي اينترنتي

انتقاد فرگوسن از عضويت بازيكنانش در شبكههاي اينترنتي

سرمربي تيم فوتبال منچستريونايتد گفت: بازيكنان به جاي صرف بيهوده وقت در اينترنت، بهتر است مطالعه كنند.

http://www.forum.98ia.com/./admin/asp/Picture/00030832.jpg سرآلكس فرگوسن قبل از ديدار پاياني تيمش در فصل 2011-2010 اظهار داشت: حضور در اينترنت خوب است، ولي فعاليت در شبكههاي اينترنتي وقت بازيكنان را ميكشد. آنها به جاي تلف كردن وقت، بهتر است بيشتر مطالعه كنند.
مربي 69 ساله اسكاتلندي كه از 25 سال قبل پرقدرت زمام امور را در اختيار دارد، افزود: وقتي بازيكن ساعتها در اينترنت دنبال ايجاد صفحاتي در شبكهها و سايت ها باشد، خودش را ملزم به حضور هميشگي مي داند و همين وقتاش را بيهوده تلف ميكند. از اين بابت واقعا متاسف ميشوم. چون هيچ ثمري براي ستاره ورزش ندارد.
اين مربي مجرب به اين ترتيب نسبت به موج روزافزون بازيكنان ليگ برتر براي وقت گذاشتن در شبكههاي اينترنتي موضعگيري كرد. همينطور از حضور وين روني، ستاره خط حمله تيمش در اين شبكهها انتقاد كرد.
فرگوسن افزود: راههاي سالم بسياري براي تفريح در زندگي انسان وجود دارد. مثلا ميتوان به كتابفروشي رفت و از خواندن يك كتاب خوب لذت برد.
انتقاد فرگوسن از عضويت بازيكنانش در شبكههاي اينترنتي
انتقاد فرگوسن از عضويت بازيكنانش در شبكههاي اينترنتي
مشاهده ادامه مطلب انتقاد فرگوسن از عضويت بازيكنانش در شبكههاي اينترنتي
تاريخ: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت: ۰۸:۵۲:۳۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  آنلكا از اكيپ شكايت كرد

آنلكا از اكيپ شكايت كرد

ستاره خط حمله تيم فوتبال چلسي انگليس عليه يكي از معتبرترين روزنامه نشريات ورزشي جهان شكايت كرد.

http://www.forum.98ia.com/./admin/asp/Picture/00028401.jpg نيكولاس آنلكا يك سال پس از انتشار گزارشها و اخباري جنجالي در روزنامه اكيپ، عليه اين نشريه شكايت كرد.
در متن درخواستي كه توسط وكيل اين مهاجم با تجربه تنظيم شده، درج اخبار نادرست در مورد درگيري وي با ريمون دومنش، سرمربي آن زمان تيم ملي، مطرح است.
مطابق گزارش فوق گلزن 32 ساله فرانسوي معتقد است اين گزارشهاي نادرست به اعتبار ورزشياش لطمه زده كه دستكم بايد 150 هزار يورو خسارت دريافت كند.
آنلكا كه تابستان گذشته پس از ايجاد جنجال در اردوي تيم كشورش از آفريقايجنوبي اخراج شد، در حالي عليه اكيپ موضعگيري حقوقي كرده كه در گزارشهاي نشريه مذكور، از قول همتيميهايش موضوع درگيري او با سرمربي وقت فرانسه تاييد شد.
آنلكا از اكيپ شكايت كرد
آنلكا از اكيپ شكايت كرد
مشاهده ادامه مطلب آنلكا از اكيپ شكايت كرد
تاريخ: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت: ۰۸:۵۲:۳۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  دنيلسون: به ايتاليا يا اسپانيا ميروم

دنيلسون: به ايتاليا يا اسپانيا ميروم

ستاره برزيلي تيم فوتبال آرسنال انگليس گفت: به يك تيم ايتاليايي يا اسپانيايي ميروم

http://www.forum.98ia.com/./admin/asp/Picture/00030915.jpg دنيلسون 23 ساله اظهار داشت: متاسفانه يك فصل اخير ضعيفترين دوره ورزشيام به شمار ميآيد. از اين بابت بسيار متاسف هستم. من يك بازيكن برنده هستم. با اين روحيه به تيم آمدهام كه صاحب افتخار قهرماني شوم، ولي هيچچيز عايدم نشد.
اين ستاره كه از سال 2006 تاكنون در 96 بازي براي توپچيها، 6 گل زده است، افزود: در تمام دوران حضور پنجسالهام در آرسنال، قهرماني را به دست نياوردم. واقعا احساس بدي دارم. فكر نميكنم بتوانم با آرسنال چيزي كسب كنم.
وي ادامه داد: آينده من در حضور در اسپانيا يا ايتاليا است.
دنيلسون با تيم تحت رهبري آرسن ونگر تا سال 2014 قرارداد دارد.
دنيلسون: به ايتاليا يا اسپانيا ميروم
دنيلسون: به ايتاليا يا اسپانيا ميروم
مشاهده ادامه مطلب دنيلسون: به ايتاليا يا اسپانيا ميروم
تاريخ: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت: ۰۸:۵۲:۳۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  مسئول برگزاري ليگهاي فدراسيون معلولان منصوب شد

مسئول برگزاري ليگهاي فدراسيون معلولان منصوب شد

محمدرضا گلشني به عنوان مسئول ليگ فدراسيون ورزشهاي جانبازان و معلولان منصوب شد. به گزارش خبرگزاري مهر، رشتههاي واليبال نشسته، شنا، دووميداني، بسكتبال با ويلچر، تيروكمان، تيراندازي، فوتبال هفت نفره و تنيس روي ميز از اين پس به صورت ليگ برگزار خواهند شد كه اين امر در راستاي توسعه ورزش معلولان به انجام خواهد رسيد.
محمدرضا گلشني در خصوص برنامههاي ليگ در سال 90 تاكيد كرد: در حوزه جانبازان و معلولان مسابقات باشگاهي به دو دسته تقسيم مي شوند؛ ليگ حرفهاي و نيمه حرفهاي. تمام تلاش ما از اين پس بر ارتقاي كيفي اين مسابقات متمركز خواهد شد.
گلشني تصريح كرد: خوشبختانه در واليبال نشسته و بسكتبال با ويلچر مسابقات به صورت حرفهاي برگزار مي شود و ليگ جايگاه خاص خود را پيدا كرده است اما در شنا، دووميداني، فوتبال هفت نفره و تيروكمان نياز به برنامه ريزي دقيقتر و حمايت مالي بيشتري داريم.
مسئول برگزاري ليگهاي فدراسيون معلولان منصوب شد
مسئول برگزاري ليگهاي فدراسيون معلولان منصوب شد
مشاهده ادامه مطلب مسئول برگزاري ليگهاي فدراسيون معلولان منصوب شد
تاريخ: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت: ۰۸:۵۲:۳۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  مقصد آتي گران ترين بسكتباليست ايران كجاست؟

مقصد آتي گران ترين بسكتباليست ايران كجاست؟

خبرگزاري مهر - گروه ورزشي: در حالي كه دوره سه ساله حضور حامد حدادي در تيم بسكتبال ممفيس گريزليز به پايان رسيده اكنون سئوال اينجاست كه مقصد بعدي اولين ايراني حاضر در رقابتهاي ليگ حرفهاي بسكتبال آمريكا (NBA) كجاست؟ به گزارش خبرنگار مهر، حامد حدادي در دوره سه ساله حضور خود در رقابتهاي بسكتبال حرفهاي آمريكا، فراز و نشيب بسياري را تجربه كرد. از بازي مقابل "ساكرامنتو كينگز" در رقابتهاي اين فصل كه موفق شد طي 20 دقيقه 10 امتياز كسب كند و 10 ريباند نيز حاصل كار او بود تا ديدارهاي پليآف كه تنها يك ثانيه براي گريزليز به ميدان رفت.
حدادي در سال 2008 با انعقاد قراردادي سه ساله به ارزش 5 ميليون و 227 هزار و 779 دلار به تيم بسكتبال ممفيس گريزليز پيوست اما "مارك ياواروني"، مربي وقت گريزليز از اين بازيكن چندان در تركيب خود بازي نگرفت تا اينكه در ميانههاي فصل جاي خود را به "ليونل هالينز" داد.
گريزليز با هالينز روزهاي بهتري را تجربه كرد و حتي اين مربي در گفتگوهايي كه با رسانههاي آمريكايي داشت از عملكرد حدادي ابراز رضايت كرد با اين حال گفت بازيكن ايراني تيمش نياز به اين دارد كه بر روي سرعت خود كار كند.
http://www.mehrnews.ir/mehr_media/image/2009/03/435735_orig.jpg
حدادي در آخرين فصل حضور خود در رقابتهاي بسكتبال آمريكا با مشكلات فراواني هم دست به گريبان شد. اين بازيكن به دليل مشكلات خروج از كشور با سه هفته تاخير به ممفيس رفت و تمرينات پيش از فصل اين تيم را از دست داد تا آنجا كه هالينز گفت، حدادي در تمرينات تيم جايي ندارد.
پس از آن به دليل مشكلي كه در آپارتمان شخصي حدادي در ممفيس به دليل درگيري با يك شخص به وجود آمد توسط پليس دستگير و براي مدتي كوتاه راهي زندان شد. با اين اوصاف با جديتي كه در تمرينات از خود نشان داد، دوباره در تركيب تيم قرار گرفت اگرچه به صورت اندك.
حدادي همواره نسبت به نيمكت نشيني خود در گريزليز اعتراض داشت. يك بار اين بازيكن با حضور در خبرگزاري مهر از وضعيت خود در اين تيم ابراز ناخشنودي كرد و گفت ستاره تيم ممفيس است اما بر روي نيمكت. اين مصاحبه براي اين بازيكن مشكلات فراواني ايجاد كرد تا آنجا كه مسئولان باشگاه آمريكايي اين بازيكن را به دليل مصاحبه انجام شده مورد بازخواست قرار دادند.
اكنون گرانقيمتترين بازيكن تاريخ بسكتبال ايران به پايان قرارداد خود با ممفيس گريزليز رسيده و حتي عنوان شده در صورت جدايي از اين تيم به مهرام خواهد پيوست تا اين تيم را در رقابتهاي باشگاه هاي آسيا كه خردادماه در مانيل فيليپين برگزار مي شود، همراهي كند.
از سويي شنيده مي شود كه مسئولان باشگاه گريزليز مذاكرات خود را با اين بازيكن آغاز كردهاند هرچند كه "تام مارچسي"، مسئول رسانهاي تيمهاي NBA در منطقه اروپا و خاورميانه، در ارتباط ايميلي با خبرنگار مهر گفت هنوز هيچ چيز در اين خصوص نشنيده است. بنابراين چنين موضوعي مي تواند در حد يك شايعه باشد با اين حال بايد ديد طي روزهاي آتي سرنوشت حدادي به كجا مي انجامد.
مقصد آتي گران ترين بسكتباليست ايران كجاست؟
مقصد آتي گران ترين بسكتباليست ايران كجاست؟
مشاهده ادامه مطلب مقصد آتي گران ترين بسكتباليست ايران كجاست؟
تاريخ: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت: ۰۸:۵۲:۳۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  مسئولان ورزش پاسخگوي مردم باشند

مسئولان ورزش پاسخگوي مردم باشند

پيشكسوت تيم فوتبال پاس گفت: آقاياني كه با تصميمات غلط خود باعث شدند يكي از سه قطب اصلي فوتبال ايران به اين حال و روز بيفتد و به ليگ دسته اول سقوط كند، پاسخگوي مردم باشند. مهدي مناجاتي در گفتگو با خبرنگار مهر ضمن بيان اين مطلب افزود: پاس همواره يكي از سه ركن اصلي فوتبال اين مملكت بوده كه بيشترين قهرمانيها و بازيكنان را به تيم ملي معرفي كرده و همواره مربيان بزرگي داشته ولي امروز به خاطر سياستهاي غلط به روزگاري دچار شده كه به ليگ دسته اول سقوط مي كند و كسي هم پاسخگوي مردم و پيشكسوتان اين تيم نيست.
مناجاتي اضافه كرد: نمي دانم چرا تيمي كه در تهران صاحب قدمت، ورزشگاه، امكانات و حتي سايت اختصاصي بود و نتايج اين تيم باعث روحيه پرسنل شهرباني و نيروي انتظامي مي شد بايد به استاني منتقل شود كه هيچ سنخيت و وجه اشتراكي با آن ندارد و يك وصله ناجور هم براي خود پاس و هم براي استان همدان تلقي ميشود.
پيشكسوت فوتبال پاس تصريح كرد: آن روزهايي كه بحث انتقال اين تيم مطرح بود قديميهاي پاس حنجرهشان پاره شد كه به آقايان بگويند اين تصميم اشتباه است و تيم ريشهداري نظير پاس همدان با اين انتقال نابود مي شود ولي آن زمان گوش شنوايي نبود تا امروز تيم به چنين حال و روزي بيفتد و كارش به سقوط به دسته اول بكشد.
سرمربي اسبق تيم پاس اظهار داشت: بهتر بود خود استان همدان از بازيكنان بومي خودش يا با سرمايه گذاري بر روي تيمهاي پايه تلاش مي كرد تا در ليگ برتر نماينده داشته باشد كه در آن صورت مردم بيشتر هوادار اين تيم مي شدند مثل تيمهاي تبريز يا آبادان و اهواز اما با انتقال پاس هم به يك تيم ريشهدار پايتخت لطمه زدند هم انگيزه جوانان استان همدان را نابود كردند.
وي افزود: دلم از اين مي سوزد كه پاس در تهران صاحب همه گونه امكانات بود و در واقع در پايتخت خانه داشت ولي با انتقال آن تمام قدمت، سابقه و تاريخچه اين باشگاه را به نابودي كشيده شد و كسي هم جوابگو نيست.
مناجاتي تغيير پياپي مربيان پاس همدان را يكي از دلايل اصلي سقوط اين تيم به دسته اول عنوان كرد و افزود: كسي فكر نمي كرد پاس به دسته اول سقوط كند و به نظر من اين موضوع هم بي ارتباط با دخالت برخي افراد سياسي در تصميم گيريها نبود.
پيشكسوت تيم فوتبال پاس با بيان اينكه اين براي دومين بار در تاريخ باشگاه پاس است كه تيم فوتبال اين باشگاه به دسته پايينتر سقوط مي كند، اظهار داشت: سال 60 هم اين تيم يكبار سقوط كرد كه با زحمات زياد بسياري از همين دلسوختههاي امروز تيم پاس در بين 150 تيم توانستيم پاس را قهرمان كنيم و به جمع تيمهاي برتر تهران برگرديم كه سرمربيگري آن تيم را خودم برعهده داشتم.
وي در پايان گفت: اميدوارم تيم پاس هرچه زودتر به خانه اصلياش و به جمع پيشكسوتاني كه براي اين تيم سالها زحمت كشيدند و خون دل خوردند، برگردد و اجازه ندهند تيمهاي ريشهداري نظير پاس در فوتبال اين مملكت نابود شوند.
تيم فوتبال پاس همدان با قبول شكست در ديدار برابر استقلال تهران به مسابقات فوتبال ليگ دسته اول باشگاههاي كشور سقوط كرد.
مسئولان ورزش پاسخگوي مردم باشند
مسئولان ورزش پاسخگوي مردم باشند
مشاهده ادامه مطلب مسئولان ورزش پاسخگوي مردم باشند
تاريخ: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت: ۰۸:۵۲:۳۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  صنعتكاران: عملكرد كشتي آزاد رضايتبخش نبود

صنعتكاران: عملكرد كشتي آزاد رضايتبخش نبود

محمدعلي صنعتكاران در گفتگو با خبرنگار اعزامي مهر به ازبكستان ضمن بيان اين مطلب افزود: تنها كشتي گيري كه توانست انتظارات ما را برآورده كند، احسان اميري بود كه موفق به كسب مدال طلا شد. ما از حسين خاني انتظار بالاتري داشتيم و تصور مي كرديم كه او بتواند به مدال طلاي اين دوره از مسابقات دست پيدا كند اما متاسفانه در فينال بدون تفكر كشتي گرفت و باخت.
وي ادامه داد: ساير كشتي گيران هم با وجود تلاشي كه از خود نشان دادند نتوانستند انتظارات را برآورده كنند. ما تصور مي كرديم كشتي گيران ايران بتوانند به مدالهاي بيشتري دست پيدا كنند اما اين اتفاق رخ نداد.
http://www.mehrnews.ir/mehr_media/image/2011/05/648953_orig.jpg
مدير تيمهاي ملي كشتي ايران خاطرنشان كرد: شايد يكي از دلايلي كه كشتي گيران ما نتوانستند انتظارات را برآورده كنند، روحيه پايين آنها در مصاف با حريفان بود و اينكه اعتمادبهنفس لازم را نداشتند و بدون شهامت به ميدان رفتند.
صنعتكاران عملكرد برخي كشتي گيران را ضعيف ارزيابي كرد و افزود: در حالي كه ما انتظار داشتيم برخي جوانانمان با اعتماد به نفس و جسارت بالايي به ميدان بروند اما عملا آنها خيلي بد كشتي گرفتند و نتوانستند آنطور كه ما مي خواستيم نتيجه بگيرند. با اين حال اميدواريم با تمرينات بيشتر در آينده اين مشكلات را به حداقل برسانند.
تيم ملي كشتي آزاد ايران در بيست و چهارمين دوره رقابتهاي قهرماني آسيا كه روزهاي پنجشنبه و جمعه به ميزباني تاشكند برگزار شد با كسب يك مدال طلا توسط احسان اميري و سه مدال نقره توسط مصطفي آقاجاني، كميل قاسمي و عرفان اميري به عنوان نايب قهرماني آسيا بسنده كرد.
صنعتكاران: عملكرد كشتي آزاد رضايتبخش نبود
صنعتكاران: عملكرد كشتي آزاد رضايتبخش نبود
مشاهده ادامه مطلب صنعتكاران: عملكرد كشتي آزاد رضايتبخش نبود
تاريخ: ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت: ۰۸:۵۲:۳۳  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  چگونه بسويت بيايم؟

چگونه بسويت بيايم؟

اي ستاره آسمان شب هاي تيره و تار من، با اين فاصله اي كه بين من و تو ميباشد

چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟

اي مهتاب آسمان شبهاي دلتنگي من، با اين فاصله اي كه بين من و تو ميباشد چگونه پاك كردن آن اشكهاي روي گونه درخشانت ميسر است؟ اي آسمان آبي من، بين من و تو فاصله اي است، پس چگونه دستم را بر روي گونه نازنينت بكشم و تو را نوازش كنم؟

آري من ستاره مي شوم و به آسمان زندگي مي آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم

آري اي مهتاب من، پرنده شبانه مي شوم تا به آسمان بيايم و آن اشكهاي پر از مهرت را از روي گونه هاي درخشانت پاك كنم

و اي آسمان آبي ام، خورشيد مي شوم تا در دل آبي و پر ازعشقت براي هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبي ات آشتي ميدهم تا براي هميشه آبي بماني

دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوري بين ما

اي ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام مي شوم، و اي آسمان روزها نيز كه دل آبي ات را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم

چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اينهمه فاصله است؟

انتظار ميكشم تا شايد خداوند بالهايي را به من هديه دهد كه با اين بالهاي پر غرورم به سوي تو پرواز كنم و دستان گرمت را در دست بگيرم

كاش تو اي آسمان من، دل آبي ات ابري شود و از گونه هايت اشك بريزد تا شايد قطره اي از اشكهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقي كنم

كاش تو اي ستاره من، فرشته اي بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد

و كاش اي خورشيد من، كاش غروب عاشقي زودتر فرا رسد تا زماني كه در پشت كوه ها ميروي و به زمين نزديك مي شوي احساس نزديكي با تو داشته باشم

اي خورشيد من غروب ها را خيلي دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديكتري و ميتوانم چهره ات را از نزديك ببينم

سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت كوه ها بيرون مي آيي و سلامي عاشقانه به من ميكني

اي خورشيد من، از ظهرهاي تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترين نقطه آسمان ميدرخشي

انتظار مي كشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه اي به من برسد كه تو را بيشتر از هميشه در كنار خودم احساس كنم و ببينم

شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينك كه اينها همه يك رويا و يك احساس عاشقي است پس اي آسمان آبي ام، من خودم را به آتش مي كشم تا باد عاشقي آن دود غليظ مرا كه از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوي تو بياورد تا بتوانم تو را احساس كنم و براي مدتي آن دود كه از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم

آري من براي رسيدن به تو جان خواهم داد   پايگاه فرهنگي هنري تكناز
چگونه بسويت بيايم؟
چگونه بسويت بيايم؟
مشاهده ادامه مطلب چگونه بسويت بيايم؟
تاريخ: ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ساعت: ۰۵:۴۵:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  حديث مور و حشمت سليمان

حديث مور و حشمت سليمان

قصص قرآن: تفسير ابوبكر عتيق نيشابوري



و آن آن بود كه سليمان را صلوات الله عليه شادُرواني بود صد فرسنگ در صد فرسنگ، بر آن شادروان خيمه اي، فرسنگي در فرسنگي، تنك تر از پوست خايه مرغ. در آن خيمه تختي، ميلي در ميلي، از راست او ده هزار كرسي زرين نهاده علما را و از چپ او ده هزار كرسي سيمين نهاده نُدما را.

سليمان بر تخت و علما و ندما بر كرسي ها و ديگر آدميان در پيش وي بيستادي و پريان بر عقب ايشان و ديوان گرد بر گرد ايشان، فريشتگان بر اطراف با عمودهاي آتشين تا هر ديو يا پري و هر كه بي فرمان از آن مجلس باز گشتنديد، فريشته اي او را عمود آتشين بزدي برجا بسوختي. و مرغان بر سر وي همه پر در پر بافتندي چون چتر سايه داشتند؛ باد رُخا نرم نرم به زير آن شادروان درآمدي و آن را بر گرفتي هفت ميل در هوا برديدي هُرّست و جرست در جهان افتادي خلايق بر بام ها آمدي به نظاره آن. آن باد بدان قوت مي رفتي و آن را با همه خلق برداشته مي برديد هفت ميل در بالا تا آن جا كه سليمان خواستي فرو آمدي، فريشتگان آسمان به نظاره آمدندي[هنگامي] در آن ملك و جلوه او تعجب مي نمودي[گفتندي] كه آنت بزرگوار بنده اي كه سليمان است، خداي تعالي او را [چنان] بركشيده. حق تعالي گفت: اي فريشتگان من، آن بركشيدن من مر سليمان را از بهر فروتني اوراست كه اگر در دل وي يك ذره كبر بودي چنان كه او را به آسمان برمي آريم به زمين فرو بردمي.



تا روزي كه بر وادي نمل مي گذشت موري نامش منذره مي گفت: اي موران، در خان هاي خويش شويد تا لشكر سليمان شما را نكوبد و ايشان ندانند. باد آن سخن را به گوش سليمان رسانيد، سليمان بكماريد و تعجب نمود و آن مور را حاضر كرد گفت: اي مور،از من چرا مي ترسيد كه شادروان من در هواست و شما بر زمين. آن مور جواب داد گفت: بلي تو در هوايي ولكن ملك دنيا را بقا نيست من ايمن نيم كه از نفس تا به نفس ملك تو را زوال آيد تو به زير افتي ما كوفته گرديم. سليمان آن مور را ديد كه آن موران را در پيش كرده به سوراخ فرو مي كرد. سليمان گفت: تو ايشان را كي باشي؟ گفت: من امير ايشانم. سليمان گفت: چگونه از پس ايشان مي روي. گفت: تا اگر مكروهي رسد به من رسد نه بديشان، و حق رعيت بر امير اين باشد كه خود را سپر ايشان دارد. سليمان را از آن سخن عجب آمد. سليمان گفت: لشكر چند داري. گفت: درين وادي چهل هزار چهل هزار قايدست با هر قايدي چهل هزار علم زير هر علمي چهل هزار كردوس هر كردوسي چهل هزار مور، و از مشرق تا به مغرب همه موران در فرمان من باشند. چون بخوانم همه مرا اجابت كنند. سليمان گفت: لشكر خويش به من نماي تا ببينم. منذر گفت: چنين به تعجيل راست نيايد[اگر مي خواهي فرو آي و]دل فرو نه تا لشكر خويش بر تو عرضه كنم. سليمان در آن بيابان فرو آمد منذر آوازي بداد كه: «يا ايهاالنمل اخرجو من مساكنكم». كردوس هاي موران از زمين بر مي آمدند تا هفت روز. سليمان را دل بگرفت گفت: تا كي خواهد بود؟ گفت: اگر بباشي تا هفتاد سال همچنين برمي آيند. سليمان آن مور را بنواخت و بر دست خود نشاند؛ گفت: چه گويي در اين بساط من. منذر گفت: بساط من به از بساط تو. گفت: چرا؟ گفت: بساط من دست سليمانست و بساط تو نسيج ديوانست. سليمان گفت: چه گويي درين مملكت من؟ گفت: چه گويم در ملكي كه پر پشه اي نسنجد. گفت: چه گويي درين ديوان كه در فرمان من اند؟ گفت: رعيت فرع بر امير بود. [گفت:]چه گويي درين باد كه در فرمان منست؟ گفت: بادست به دست تو باد. گفت: چه گويي درين مرغان كه مونس من اند؟ گفت: [اگر] تو را با خداي انس بودي با دون وي تو را انس ندادندي.



آنگه گفت: يا سليمان، تو را به چه سليمان گويند؟ گفت: ندانم تا تو بگويي. گفت: معني آن بود كه «يا سليم، انَ تَتوبَ الي الله بقلبك»؛ داني چرا پدرت را داود گفتند؟ گفت: تا بگويي. گفت: معني داوود آنست كه «داوٍ دهك» درمان كن درد خويش را. سليمان [را ]از آن حكمت هاي وي عجب آمد بگريست آنگاه [گفت :]يا منذر، حاجت خواه. منذر گفت: حاجت من آنست كه از اين معلولي درست گردم، كه وي را يك پاي و يك دست و يك چشم بيش نبود، و ديگر حاجت من آنست كه پيرم و جوان گردم. دير بزيم. سليمان گفت: من از اين عاجزم. منذر گفت: حاجت به عاجز چرا بردارم.

* * *
چون عمر سليمان به آخر رسيد روزي سر از سجود بر آورد نباتي را ديد برسته، آن را پرسيد كه تو چه نامي. گفت: خرنوب؛ معني خرنوب آن باشد كه خرابي مملكت تو آمد [و نوبت ديگر آمد]، سليمان اندوهگن گشت بنشست و زار بگريست. و ملك الموت عادت داشتيد آمدن نزديك سليمان، چون نزد وي آمد گفت: يا عزرايل؛ خويشتن را فرا من نماي بر آن هيأت كه جان ستاني. وي گفت: اين بي فرمان خداي نتوانم كرد، تا از خداي اذن يابم. آنگه برفت و از خداي تعالي اذن خواست و بيامد و خود را بر آن هيأت كه جان ستاند فرا سليمان نمود. سليمان بي هوش گشت، ملك الموت دست برفق بر سينه وي نهاد تا با هوش آمد گفت: يا ملك الموت فريشته اي هست از تو بهوَل تر؟ گفت: من نزديك فريشته اي باشم كه گردن وي نزديك عرش خدايست و قدم وي از هفتم زمين به پانصد ساله راه فروتر، و گر خداي تعالي وي را فرمايد هفت آسمان و هفت زمين را در برگيرد وي را هيچ رنج نرسد؛ و آن فريشته نزديك فريشته اي است كه سر وي نزديك عرش خدايست و قدم وي از هفتم زمين به هزار ساله راه فرو گذشته، گر خداي تعالي او را فرمايد هفت آسمان و زمين را با دهن افگند بر وي آسان آيد؛ و آن فريشته اي است كه لب زَوَرين وي نزد عرشست و لب زيرين وي بتحت الثري، گر خداي تعالي او را فرمايد هفت آسمان و هفت زمين را بدم در دهن كشد و وي را از آن آگاهي نبود.




ملك الموت بازگشت دير بر نيامد كه باز آمد تا جان سليمان بردارد؛ در آن وقت سليمان در محراب ايستاده بود تا نماز كند، و از پيش وصيت كرده بود كه چون مرا مرگ آيد مرا زود دفن مكنيد كه اين ديوان بگريزند و اين مسجد تمام نگردد، تا مگر اين مسجد را تمام كنند. و آن [آن] مسجد بود كه از پيش ياد كرديم. سليمان بر پاي بود در محراب دست برآورد كه تكبير كند ملك الموت از هوا فرود آمد. سليمان گفت اورا: به چه آمدي؟ گفت به قبض جان تو. گفت: تا باز گردم و اهل خويش بدرود كنم. گفت: فرمان نيست، همچنان در آن حال جان وي را قبض كرد.
در اخبارست كه مرگ پنج پيغامبر ناگهاني بودست: ابراهيم و موسي و هارون و داود و سليمان صلوات الله عليهم.



چون ملك الموت جان سليمان برداشت و وي را عصا چفته بود تا يك سال همچنان بماند. ديوان و پريان نمي دانستند كه وي مرده است همچنان كار خويش مي كردند، پنداشتند كه وي در نماز درازست. تا يك سال برآمد هيچ ديو نيارستي نگريست در روي وي. گفتند: هرگز وي نماز بدين درازي نكرديد، چه شايد بود. ديوان بشدند از دابٌه الارض، بذره، در پذيرفتند كه اگر تو عصاي وي را بخوري تا اگر مرده است بيفتد ما هر جا كه تو بنا كني تو را آب و گل آريم و ياري دهيم. دابٌه الارض بشد و بن عصاي وي را بخورد. عصا بگشت و سليمان بيفتاد، بدانستند پريان و ديوان كه ايشان غيب ندانند كه اگر غيب دانستندي يك سال در عذاب درنگ نكردندي. پس به مرگ سليمان معلوم گشت خلقان را كه مي پريان و ديوان دروغ مي گفتند در دعوي علم غيب.
    پايگاه فرهنگي هنري تكناز  
حديث مور و حشمت سليمان
حديث مور و حشمت سليمان
مشاهده ادامه مطلب حديث مور و حشمت سليمان
تاريخ: ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ساعت: ۰۵:۴۵:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  داستان باران

داستان باران

جديد ترين مطالب سايت آخرين مطالب تالار گفتمان Click
            Here طپش هاي تند قلبش را با تمام وجود احساس مي كنم ، دستهاي يخ زده اش را محكم در ميان دستهايم مي فشارم و به صورتم مي چسبانم ، نم اشكهايش ، گونه ام را خيس مي كند، مي بويمش ،مي بوسمش و محكم در آغوشم و به سينه ام مي چسبانمش ... او پاره تن من است ، همه وجودم ، همه روياها و آرزوهايم در وجود اوخلاصه شده است . (باران ) من ، (باران ) مهربان مادر;
چه كسي باورش مي شد، سرنوشت دستهاي پنهانش را اينگونه به بازي بگيرد، چگونه مي توانستم باور كنم ، دخترم بازيچه اين سرنوشت شوم باشد؟!
وقتي مجبورم هر هفته او را تا سر كوچه بدرقه كرده و به دست پدرش بسپارم و دوباره گردشي به عقب كرده و به آن كوچه تنگ و خانه دلتنگ بازگردم ، تمام وجودم در آتش مي سوزد، او بي گناه و معصوم ، به گناه پدر و مادرش مي سوزد. هربار او وقت رفتن ، حالش خوب نيست ... وقتي مي آيد شاد است و سر حال ، لباسهايش كثيف است ، اما سعي مي كند لباس تميزي را كه از دفعه قبل يواشكي گوشه كمد پنهان كرده روي لباسهاي كثيف بپوشد، تا دل مادرش گرم باشد كه دخترش راحت است . او كه مي آيد، آنچه دوست دارد رابرايش فراهم مي كنم ، غذاي مورد علاقه اش قورمه سبزي است و مثل خيلي از بچه ها، پيتزا رادوست دارد.
من با هر آنچه در توان و امكان باشد سعي مي كنم هر دو را برايش فراهم كنم ، بعد حمامي داغ كه معمولا يكي دو ساعت طول مي كشد،چون حمام و نشستن در وان آب گرم براي ملوسكم ، بهانه اي است تا از دردهاي دل كوچكش برايم نقل كند. از اين كه چطور در خانه پدر، ناچار است ، ناملايمات رفتار تند او وچوقلي هاي نامادري و بعد هم تشرهاي مادربزرگ و عمه و دست آخر هم كتك هاي پدررا تحمل كند. من سعي مي كنم حرفش را قطع كنم ، و او را با اسباب بازي هايي كه داخل وان حمام برايش گذاشته ام سرگرم كنم . ذهن كودكانه او خوب اين چيزها را درك مي كند به خاطرهمين اغلب وقتي به ميان حرفش مي آيم ، مرامي بوسد و آرام مي گويد، ناراحتت كردم مامان ،هي به خودم قول مي دم بهت نگم ، چقدر سخت بهم مي گذره ، ولي يادم مي ره ، تازه من كه به جزتو كسي رو ندارم تا باهاش درد دل كنم ; سوسن جون توي مهد مي دونه كه من پيش بابامم ،نمي دونم از كجا مي دونه با اين حال ، با اين كه گفته هر وقت دلت گرفت يا از چيزي ناراحت بودي بيا پيش خودم ، نمي تونم واسش حرف بزنم ، من اونو دوست دارم ، ولي نمي تونم باهيشكي مثل تو درد دل كنم ... ديگه قول مي دم چيزي نگم كه تو ناراحت بشي .
دلم هزار تكه خون است ، اما نمي دانم چه كنم ؟اي كاش مي توانستم زودتر از رسيدن سن باران به 9 سالگي كاري كنم تا او مال من شود. او فقطهشت ماه است كه پيش پدر و زن پدرش زندگي مي كند، اما هر ساعت از اين مدت برايم مثل صدسال زجرآور و طاقت فرساست ، ولي مطابق قانون فقط هفت سال بچه نزد مادر مي ماند و بعداز آن با رسيدن دختر به سن تكليف در صورت گرفتن (حكم رشد) مي توانم با نظر و علاقه خودباران ، كه دوست دارد، پيش من باشد، او رادوباره نزد خود باز گردانم .
- بابا گفته مامانت كور خونده ، نمي دونه من قبل از اون كه بتونه تو رو ازم پس بگيره ، واسه هميشه تو رو ازش جدا مي كنم !
دلم از شنيدن اين حرف مدتي است آتش گرفته ، (بيژن ) كه روزي عاشق سينه چاك من بودو نزديك به يك سال و نيم با هر آنچه مي توانست و هر آنچه بلد بود، من و خانواده ام را تحت فشارگذاشت تا رضايت مان را براي ازدواج جلب كند،ناگهان در كم تر از 11 ماه از زندگي مشترك ، رفته رفته به كوه يخي مبدل شد، كه باورش براي هيچكس ميسر نبود. تا قبل از آن وقتي ازدعواهاي مادر شوهر و عروس مي شنيدم خنده ام مي گرفت ، اين حكايت ها را قصه هاي واهي خاله زنكي تلقي مي كردم ، وقتي كانون گرم و عاشقانه من و بيژن كم كم با دخالتهاي پنهاني و موذيانه مادر و خواهرش رو به سردي گذاشت ، اولين چيزي كه ذهنم را به خود مشغول كرد، اين بود كه خيال مي كردم شايد پاي زن ديگري باز شده ،باورم نمي شد آن مادر به ظاهر مهربان بيژن كه اغلب با هدايا و عيدي فرستادن گاه و بي گاه دستپختش ژست مادرانه به خود مي گيرد، در پس پرده چگونه شوهرم را عليه من تحريك مي كند.اين براي من كه هرگز نمي توانم براي كسي كه ازاو بيزارم نقش بازي كنم ، آنقدر ماهرانه و اغواكننده بود كه هنوز هم گاهي به كل ماجرا شك مي كنم .
در عوض من او را اگر گفتن مادر مبالغه آميزباشد، لااقل به اندازه يك خاله دوست داشتم .اغلب غصه تنهايي او و دخترش را مي خوردم ودلم مي خواست لحظات شادمان را با او تقسيم كنم . حتي در اين جور مواقع به پدر و مادر خودفكر نمي كردم . اما او بالاخره زهر خودش را درزندگي ام ريخت . گاهي به اين نتيجه تلخ مي رسم كه بعضي از دختران جوان حق دارند كه از همان روزهاي اول تشكيل خانواده ، كج دار مريض بامادر شوهر و خانواده شوهر رفتار مي كنند، يا باسياست هاي دو پهلو باعث مي شوند پاي شوهرشان از خانه مادرش بريده شود. وقتي به عقب برمي گردم و زواياي متعدد و متناقض رفتارخانواده بيژن با خود و خانواده ام فكر مي كنم ، ازخودم متعجب مي شوم كه چرا آن همه مدت صبركردم تا آن قدر تحقير شوم ، شش سال زمان كمي نبود... عمر خوشبختي ها كم تر از يكسال طول كشيد و درست در زماني كه من چهار ماهه بارداربودم ، فهميدم ديگر از گرمي عشق بيژن خبري نيست ، او درست مثل خواب زده اي كه بيدار شده باشد، ناگهان به خود آمده و به يادآورده بود،بيشتر از آن كه به فكر خود و زندگي مشترك مان باشد مسئوليت ديگري دارد و آن نگهداري وانجام او امر ريز و درشت مادر و خواهرش است .آنها او را مرد خانه اشان مي دانستند، به همين خاطر از همان روز نخست تمايل چنداني به ازدواج ما نداشتند، البته (بيژن ) تا آنجا كه توانست حقيقت را يا درك نمي كرد يا به روي خودش نمي آورد، از طرف ديگر تنها بهانه مادرش اين بود كه (بيژن ) نه در آمد مناسبي دارد و نه خانه اي از خود، اين در حالي بود كه پدر بيژن سالها پيش فوت شده و كليه ارثيه اش به همسر وفرزندانش رسيده بود و آنها در خانه اي سه طبقه زندگي مي كردند كه دو طبقه آن اجاره داده و باحقوق و در آمد حاصله از اجاره آپارتمانهايشان زندگي راحتي را داشتند.
او تا آنجا كه مي توانست سعي مي كردبچه هايش را وابسته به خود نگاه دارد. آنها عادت داشتند براي به دست آودرن هر چيز قبل از هرتلاشي دستشان را به گدايي جلوي مادر دراز كنندو او با ژست حق به جانب و منت مادرانه اي ، درخواست آنها را سريع تر از بر هم زدن پلك چشمهايشان جلوي روي آنها تقديم كند. اين شيوه عمل باعث شده بود، (بيژن ) هم به عنوان يك مرد هيچ وقت نگران و دغدغه اي براي همت و كار بيشتر نداشته باشد. او مي دانست در نهايت هر جا كه گير كند، مادر و مرحمتي هاي او هست تاخواست هاي ريز و درشت پسرش را به جا آورد.
هر مادري آرزوي خوشبختي فرزندش رادارد و هر مادري دلش مي خواهد روزي مادربزرگ شده و نوه هايش را در آغوش گيرد.وقتي اولين بار خبر حاملگي ام را به مادر (بيژن )دادم انتظار شور و شعفي خاصي داشتم ، چيزي بالاتر از يك لبخند ساده گوشه لب كه بيشتر تلخ بود تا شيرين و تبريكي كه كمي از تسليت نداشت .آن موقع درست نفهميدم چرا او از شنيدن خبرتولد اولين نوه اش به وجد نمي آيد، اما وقتي رفته رفته روزهاي تيره و تار زندگي مشترك مان از راه رسيد و مشاجرات من و بيژن بالا گرفت ، تا جايي كه پاي دخالت مادرش به ميان باز شد، اولين حرفي كه از سوي او به اصطلاح براي آرام شدن شنيدم ، نخستين كلامي بود كه آتشي بر دلم زد.
او بي محبا و بدون آن كه دليل مشاجره امان رابپرسد، يا تلاشي در ايجاد آرامش داشته باشد، ازپشت تلفن خيلي جدي و خشك گفت :
- شيوا جون حالا فكر نمي كني توي اين گير ودار بچه آوردن ، فكر سنجيده و مسخره اي بوده وحالا وقت بچه نبوده ؟
من كه زبانم بند آمده بود و تمام بدنم مي لرزيد، با صداي لرزان و گرفته و عصبي سعي داشتم ، آرام و با رعايت ادب يك جوري براي معناي مضحك عبارات او را در ذهن خود،تعبيري درست و سنجيده و منطقي بيابم ، به اوگفتم ، (وا... همه مردم ازدواج مي كنند، تاخانواده تشكيل داده باشن و به دنبال اون بچه متولد مي شه تا خانواده كامل تر و صميمي تر وگرم تر بشه تازه دعواي ما كه چندان خطرناك نيست كه قرار باشه به جاهاي باريك كشيده بشه كه وجود بچه اونو بغرنج تر بكنه ...) اما اوبي احساس تر از عبارت اول در پاسخ به من بالحني كاملا تيزتر گفت :
- (بالاخره بهتر بود تا قبل از اين كه به تفاهم نرسيدين پاي يه بچه رو به اين زندگي باز نكنين ،اينجوري دست و پاتون در مواقع ضروري واسه انجام هر تصميمي بسته است .) من كه باورم نمي شد اين حرفها را از زبان مادر شوهرم شنيده باشم ، انگار كابوس مي ديدم ، او با حرفهايش نه مراو نه بيژن را آرام نمي كرد برعكس ، خواسته وآگاهانه آتش به وجود هر دو ما مي كشيد،بخصوص (بيژن ) كه انگار با حرفهاي مادرش دوپينگ كرده باشد، خروشان تر و عصبي تر به طرف من حمله ور مي شد. بعد از آن واقعه فهميدم كه تنها هستم ، مخصوصا كه خانواده ام هرگز باورشان نمي شد، داماد بزرگ شان تو زرد ازآب در آيد. من شوهرم را نزد خانواده ام به تابلويي از قدرت و احترام مبدل كرده بودم كه گفتن درد دل و رو كردن دست او و خانواده به ظاهر محترمش نه تنها دردي را از من دوانمي كرد، بلكه آسيب جدي تري به من مي زد،پس خود را مي خوردم و به رويم نمي آوردم كه چه بر من مي گذرد.
روياها و خيالات زيادي براي زندگي ، عروسي ،و بچه دار شدنم داشتم ، كه هيچكدامش محقق نشد. من هرگز فرصتي نيافتم تا از حاملگي ام لذت ببرم و قدر زماني را كه با فرزندم در كنار همسرم مي توانستم داشته باشم را بدانم .
او اغلب وقتي از كارهاي تكراري شركت كه درواقع يكي از ارثيه هاي شوم پدري اش بود كه بامديريت مادرش اداره مي شد، به خانه برمي گشت ، مثل يك ديوار مقابل من مي نشست وصفحات متعدد روزنامه ها را ورق مي زد ياكانال هاي مختلف را به فاصله چند دقيقه عوض مي كرد، او هيچ توجهي به رشد موجود غريزي كه در وجود من بزرگ و بزرگ تر مي شد نداشت وهرگز به احساسات من اهميت نمي داد نه آنچه مي پختم را با ميل مي خورد و نه از آنچه كه پس ازتلاش سخت در اداره ، با تن و روحي خسته ، امااميدوار در خانه انجام مي دادم تا زندگي را براي او گرم تر و پر جاذبه تر جلوه گر كنم ، توجهي نشان مي داد.
كم كم حس مي كردم ، به يك عروسك كوكي تبديل شده ام كه از صبح تا شب بايد براساس قوانين (بيژن ) به همان برنامه هاي تكراري بپردازم . تا مي خواستم چيز بيشتري احساس كند ياحرفي بزند، او لب به اعتراض مي گشود ولحظه اي نمي گذشت كه كار به مرافعه و جر و بحث مي كشيد و دست آخر او آنقدر عصبي مي شد كه باحمله ور شدن به سمت من و ترساندم كار را بانواختن يكي دو ضربه سيلي به صورتم يا مشتي به سرم به مرحله اي مي رساند كه با اشك و آه و ترس از ناقص شدن بچه ام رها كنم و به گوشه اي پناه برم .
حالا كه به آن روزهاي طاقت فرسا، نگاه مي كنم ، مي بينم طي سالهاي گذشته او جز عذاب برايم چيزي نداشته است .
و علاوه همان بچه اي را كه نه خود و نه خانواده اش طالب به دنيا آمدنش نبوده اند، به زور و فقط به خاطر عذابم از من جدا كرده اند.
(باران ) دختر شاداب ، زيرك و تو داري ست .او وقتي فقط دو سه سال داشت ، وقتي سر وصداي پدرش بلند مي شد، با حالت عصبي به سمت من نگاه مي كرد و خيز برمي داشت ، مثل سپر بلا مقابل من ايستاد و جسورانه به پدرش نگاه مي كرد و مي گفت : باز ديگه چه بهانه اي پيداكردين كه مامانو اذيت كنين ؟!
بخاطر همين شيرين زباني ها و زرنگي هايش سه چهار باري از دست پدرش كتك خورد، يك بار كه سيلي محكمي به صورت او زد، او نتوانست تعادلش را حفظ كند و عقب عقب رفت و روز ميزشيشه اي وسط پذيرايي غلتيد و قبل از آن كه من از پاي در اتاق خواب بتوانم خود را به او برسانم (باران ) من با سر به روي ميز و هر آنچه روي آن قرار داشت فرود آمد، بعد هم سرش به گوشه شيشه ميز گرفت و پيشانيش شكافت ، در يك لحظه واقعا نفهميدم چه شد؟ دلم مي خواست بيژن رابكشم ... فرياد زدم
- باران ، باران من ... خدا لعنت كنه ... سر بچه شكست ...
باران كه انگار از آن ضربه و سيلي هر دو منگ وگيج شده بود، بهت زده و در حالي كه زبانش بندآمده بود فقط به سقف خيره شده و نه حرف مي زد و نه عكس العمل نشان مي داد. آن حادثه ،اگر چه با شش بخيه گوشه پيشاني (باران ) به ظاهرخاتمه يافت ، اما نتيجه اش ، اضطراب دايمي (باران ) شد كه اغلب باعث شب اداري و ترس اواز صدا و عكس پدرش شده بود. او ديگر حاضرنبود به پدرش نزديك شود يا عكس او را درداخل قاب روي كتابخانه اش تحمل كند... وقتي صداي بيژن حتي براي سلام كردن بلند مي شد،باران به سرعت در آغوش من يا پشت من پنهان مي شد، گاهي هم خود را در دستشويي پنهان مي كرد.
بيژن از اين واقعه عبرت نگرفت ... اصلا برايش روحيه بچه و عكس العمل هاي او مهم نبود، اوخودش بچه مادرش بود، بچه اي كه هرگز بزرگ نمي شد تا بالاخره باور كند كه خانواده اي تشكيل داده و حالا ديگر مسئوليت فرزند خودش را بايدبه عهده گيرد.
از روانشناس گرفته تا وكيل همه معتقد بودند كه تنها راه چاره طلاق است ، بايد (باران ) را نجات دهم . من نگران بودم كه با طلاق (باران ) را هم ازدست مي دهم . پس ماندم و مبارزه كردم ... به اميد آنكه بالاخره اتفاقي بيفتد...! تا آن كه آنچه فكرش را نمي كردم به وقوع پيوست ، (بيژن ) به بهانه مهماني تولد (باران ) و اين كه حوصله يك چنين مهماني كه لزوما با حضور پدر و مادر من وخواهر و برادرم و خانواده آنان ، دوستان مهدكودكي (باران ) است ، ندارد مشاجره اي سخت را آغاز كرد و بعد از كتك مفصلي به من وباران هر دو ما را از خانه بيرون انداخت ...هيچوقت يادم نمي رود، درست سال گذشته درچنين روزهايي بود كه اتفاقا برف مي باريد...راه پله سرد بود و همسايه روبرويي مان مهمان داشت ، من زنگ خانه مان را زدم ، اما او حاضرنمي شد در را باز كند و در عوض از پشت در فريادمي كشيد و فحاشي مي كرد، من با لباس خانه وبدون روسري و (باران ) هم با گرمكن نازك وشلوار كوتاه مي لرزيدم وقتي ديدم چاره اي ندارم به ناچار زنگ همسايه روبه روي مان را زدم ،و خدا خدا كردم ، (ليلي ) كه استاد دانشگاه است ،خودش پاي در بيايد. دستم را جلوي پيشاني وروي سرم گرفتم .
-بله ...
- ليلي جان منم شيوا لطفا در را باز كن ...!
و در باز شد، چهره متعجب (ليلي ) ناگهان بغض فرو خورده ام را تركاند.
- شيوا...! اين چه سر و وضعي است ... واي باران جون ... چرا اينجوري داري مي لرزي ؟
- باران را ببر خونتون به من يه مانتو و روسري با يه كم پول قرض بده مي رم با پدرم مي يام دنبالش ...
- چي شده ؟ چه اتفاقي افتاده ؟ بيا تو...
- نه اول يه چيزي بده بپوشم ...
- خيلي خب ، بيا همين جلوي در هست بياتو...
مانتو و روسري ليلي را از رخت آويز جلوي دربرداشتم و به تن كردم ... ناگهان در آيينه كمد لباس چهره ورم كرده و چشمان پف آلود خود را ديدم و وحشت زده دستي بر صورتم كشيدم .
- با خودت چيكار كردي دختر؟ بيا تو باران جان ... برو عزيزم اونجا توي اتاق (آناهيتا)اون جا داره مشق مي نويسه ...
- نه ، من مي موننم اينجا... پيش مامانم .
- برو عزيزم الان مامان رو هم مي يارم همون جا.
آن شب (ليلي ) مرا به اتاق خودش برد،نفهميدم چه وقت مهمانانش رفتند، (باران ) پيش (آناهيتا) ماند. فردا صبح زود صداي بر هم خوردن در خانه ام مرا از خواب بيدار كرد،(بيژن ) به شركت رفت و من با پدرم تماس گرفتم .او به اتفاق پليس از راه رسيد، آنها قفل را شكستندو من با حضور ليلي و شوهرش و پدرم دو مامورپليس چمدان وسايلم را برداشتم و به خانه پدرم رفتم .
(بيژن ) عليه من شكايت كرد و اداي سرقت ازمنزل را مطرح كرده بود، اما بالاخره دادگاه حق را به من داد چون او همسر قانوني اش را به همراه فرزندش از خانه بيرون كرده بود. او مي خواست مرا وادار به طلاق كند، بدون آن كه حق و حقوقم را بپردازد و من حاضر به طلاق نبودم . بنابراين دعوي تازه اي مطرح كرد، مبني بر آن كه قصدازدواج مجدد دارد. بالاخره با صيغه (مهري ) وآوردنش به خانه خود عملا مرا مجبور كرد تاخودم درخواست طلاق كنم . بعد از آن نوبت (باران ) بود. (باران ) تا هفت سالگي مي توانست نزد من بماند و بعد حضانتش به پدر واگذارمي شد. تا روزي كه به سن تكليف برسد و خودتصميم بگيرد كه با كداميك از ما زندگي كند.
كم تر از هشت ماه (باران ) نزد من بود،هيچوقت آن روزها را از ياد نمي برم ، انگار روزهاو ساعت ها به سرعت برق و باد مي گذشت .بالاخره وقتي روز موعود رسيد و ما در محضردادگاه حاضر شديم و رسما و به ناچار دخترم را به دست پدرش سپردم كه حالا ديگر (مهري ) را عقدكرده بود و رسما با هم زندگي مشتركشان را آغازكرده بودند، تا مرز ديوانگي پيش رفتم . (باران )مثل ابر بهار اشك مي ريخت و تا لحظه جدايي آرام آرام مي گريست بعد ناگهان در شرايطي كاملا عصبي و غيرقابل كنترل شروع به فرياد زدن و التماس كردن و دست و پا زدن كرد، پشت سرهم مي گفت :
- مامان نه ... نه ، نه ... من نمي رم من با اين مردنمي رم خونشون ... انگار كه او را به غريبه مي سپردم ، طاقت نداشتم ، من هم در حالي كه گريه مي كردم از بيژن مي خواستم اجازه دهد،باران با من بماند، اما او مثل يك تكه سنگ ايستاده بود و در اتومبيل را باز كرده و با يك دست بازوي ظريف و كوچك باران را چسبيده و به زور او راداخل اتومبيلش مي كشاند. بالاخره باران داخل اتومبيل جا گرفت ، اما دائم دست و پا مي زد واشك مي ريخت ديگر صدايش را نمي شنيدم ، امامي ديدم چطور گل بهاريم در آن اتاقك آهني داشت پرپر مي شد.
بعد از آن اتفاق ديگر چيزي به يادم نماند چون تقريبا از حال رفتم ، سه شبانه روز بين مرگ وزندگي دست و پا مي زدم و در تمام آن مدت زيرسرم در بيمارستان چيزي احساس نمي كردم ،وقتي به هوش آمدم تازه فهميدم چه بدبختي ومصيبتي برسرم وارد شده است ، حالا از آن روزهاي سياه ، نزديك به يكسالي گذشته است ...وقتي باران آخر هفته پيش من مي آيد، احساس آرامش مي كنم ، اما وقتي دوباره ناچار است ، روزجمعه از من جدا شود، او را تا سر كوچه بدرقه مي كنم تا پدرش بيايد و او را دوباره با خود ببرد،انگار بار ديگر دنيا برسرم خراب مي شود. باران باتمام بچگي اش ، اين رنج را خوب درك مي كرد وعذاب مي كشيد... گاهي آرزو مي كنم اي كاش اوبچه بود مثل همسن و سالهايش ، ولي متاسفانه اوبيشتر از سن و سالش مي فهميد... و آن كس كه زياد مي فهمد، مسئوليت عظيم تري برگردنش سنگيني مي كند.
- مامان پس كي من بزرگ مي شم ...؟
- واسه چي عزيزم آرزو داري بزرگ بشي ؟!وقتي بزرگ شدي مي فهمي كه اين آرزوي خوبي نيست ، چون همه بزرگا دلشون مي خواد به عقب برگردن و بزرگ نشن .
- آخه وقتي بزرگ بشم ديگه خودم تصميم مي گيرم پيش كي بمونم ، من از بابام و مهري ومامان بزرگ و عمه (بهناز) خوشم نمي ياد،مي دونم بابام منو نمي خواد اون و مهري چندوقت ديگه بچه دار مي شن ... اونا اصلا به من كاري ندارن ولي فقط بخاطر لجبازي و براي اين كه تورو اذيت كنن ، منو نگه داشتن آخه چرا اينقدر ازتو بدشون مي ياد مامان ؟
- نمي دونم عزيزم ، نمي دونم ...
- اونا خيلي بدن ... وقتي مهري بامامان بزرگ و عمه (بهناز) لجبازي مي كنه و جواب سر بالابهشون مي ده و نمي ذاره بابا اونارو خونمون دعوت كنه يا تنهايي خونشون بره ، دلم خيلي خنك مي شد و ازش خوشم مي ياد چون من ازمامان بزرگ و عمه بهناز بيشتر از مهري بدم مي ياداونا بودن كه باعث شدن ما خوشبخت نشيم . تازه خودشون مهري رو واسه بابا پيدا كردن .
- باران عزيزم ، آدم از بدبختي مردم نبايداحساس خوشبختي كنه وگرنه اين بلا به سرخودش مي ياد.
- ولي خدا مي دونه كه اونا به ما بد كردن ، مگه خودت نگفتي خدا خيلي سخت از اونايي كه بدديگران رو بخوان انتقام مي گيره ... حالا من هرشب دعا مي كنم انتقام ما رو هم بگيره ...     پايگاه فرهنگي هنري تكناز
داستان باران
داستان باران
مشاهده ادامه مطلب داستان باران
تاريخ: ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ساعت: ۰۵:۴۵:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  قصه بوگارت

قصه بوگارت

هر روز صبح هَت كه بيدار مي شد، روي دستك ايوان پشت خانه اش مي نشست وداد مي زد:«تازه چه خبر، بوگارتآ؟» بوگارت توي تخت خوابش غلتي مي زد و زير لب، چنان كه هيچ كس نمي شنيد، مِن مِن مي كرد:«تازه چه خبر، هت؟» اين كه چرا بوگارت صدايش مي زدند يك راز بود؛ اما به نظرم هت بود كه اين لقت را به او داد. نمي دانم يادتان مي آيد كِي فيلم ِ كازابلانكا را ساختند. همين سال بود كه شهرت بوگارت عالم گير شد وپُرت آو اسپين هم رسيد و جوان هاي زيادي از رفتار خشك وخشن او تقليد كردند. پيش از اين كه به اش بگويد بوگارت، نامش را گذاشته بودند «پي شنس»، چون بام تا شام مي نشست و بازي مي كرد. گيرم هيچ وقت ورق بازي را خوش نداشت.هر وقت مي رفتي اتاق كوچك بوگارت، او را مي ديدي كه روي تخت نشسته و هفت رج ورق روي ميز كوچكي جلوش چيده. آهسته مي پرسيد:«تازه چه خبر، رفيق؟» بعد ده پانزده دقيقه چيزي نمي گفت. قيافه اش يك جوري بود كه آدم مي فهميد نمي شود باش حرف زد، بس كه بي حوصله بود ونشان مي داد ازبقيه سر است. چشم هايش ريز وخمار بود. صورتش چاقالو بود وموهايش به عقب شانه شده بود واز سياهي برق مي زد. بازوهايش هم چاق بود. با اين حال مرد مضحكي نبود.هر كاري را با كِرخي مفتون كننده اي انجام مي داد. حتا وقتي انگشت شستش را ليس مي زد تا ورق ها را بردارد، در حركتش شكوه و جلالي بود.
بي حوصله ترين آدمي بود كه تا كنون ديدم ام. وانمود مي كرد كه از راه خياطي زندگي مي كند، حتا به من پول داد كه برايش تابلويي بنويسم:
خياط و برش كار
لباس طبق سفارش دوخته مي شود
با قيمت هاي نازل و بي نظير
يك چرخ خياطي و چند تكه گچ آبي، سفيد و قهوه اي خريد. اما هرگز نمي توانست او را رقيب كسي بدانم؛ يادم نمي آيد كه لباسي دوخته باشد. كمي شبيه پوپو، نجار بغل دستي بود كه هرگز يك پارچه مبل درست نمي كرد ومدام سر گرم رنده كردن و اسكنه زدن بود وچيزي درست مي كرد كه گمانم اسمش را مي شد گذاشتن كام وزبانه. هر وقت ازش مي پرسيدم:«آقاي پوپو، چي درست مي كني؟» جواب مي داد:«آها، پسر! مسأله اين است. چيزي درست مي كنم كه اسم ندارد.» بوگارت حتا هم چو چيزي هم درست نمي كرد. من كه بچه بودم، هرگز ازخودم نمي پرسيدم بوگارت از چه راهي پول درمي آورد. خيال مي كردم بديهي است كه آدم بزرگ ها پول داشته باشند. پوپو زني داشت كه دست به كارهاي زيادي زده بود وسر آخر با خيلي از مردها دوست شده بود. هرگز نمي توانستم تصور كنم كه بوگارت پدر و مادري هم داشته و هيچ وقت هم زني به اتاق كوچكش نياورده بود. به اين اتاق كوچك مي گفتند اتاق سرايدار، اما هيچ سرايداري كه در خدمت صاحب خانه هاي ساختمان باشد آن جا زندگي نكرده بود. معمار ساختمان آن جا را فقط طبق قرار داد ساخته بود.
براي من بيش تر به معجزه مي مانست كه بوگارت دوستاني هم داشت. با اين حال دوست و رفيق زيادي داشت و زماني يكي از محبوب ترين مردهاي خيابان بود. اغلب او را مي ديدم كه با همه مردهاي گنده خيابان در پياده رو چمبك زده است. وقتي هت يا اِدوارد حرف مي زدند، بوگارت سر به زير مي انداخت و با دستش حلقه هايي روي پياده رو مي كشيد. هرگز بلند نمي خنديد. هيچ وقت داستاني تعريف نمي كرد. با اين حال هر وقت مجلس جشن و سروري بود، همه مي گفتند:«بوگارت را خبر كنيد. خيلي نا قلاست اين مرد.» گمانم يك جوري برايشان مايه دلداري و پشت گرمي بود.
به اين ترتيب همان طوركه گفتم، هر روز صبح هت با صداي بلندي فرياد مي زد:«تازه چه خبر بوگارت؟» و منتظر شنيدن مِن مِن مبهم ِ بوگارت مي شد كه مي گفت:«تازه چه خبر، هت؟»
اما يك روز صبح كه هت داد زد، جواب نيامد. درعادت بي تغيير خللي ايجاد شده بود. بوگارت بي آن كه لام تا كام به كسي حرف بزند، غيبش زده بود. مرد هاي خيابان دو روز تمام ساكت و غصه دار بودند همه توي اتاق كوچك بوگارت جمع شده بودند. هت دسته ورقي را برداشت و روي ميز بوگارت گذاشت و غرق فكر و خيال دو سه برگ را يك جا كشيد «به نظرتان رفته ونزوئلا؟» اما هيچ كس نمي دانست. بوگارت خيلي خيلي كم حرف بود صبح روز بعد هت از رختخواب در آمد، سيگاري روشن كرد و رفت ايوان پشت خانه و نزديك بود داد بزند، كه يادش آمد. آن روز صبح گاوها را زود تر دوشيد، كاري كه گاو ها از آن خوششان نمي آمد. يك ماه گذشت و بعد يك ماه ديگر گذشت و بوگارت بر نگشت. هت و دوست و رفيق هايش اتاق بو گارت راپاتوق خودشان كردند. آنجا ورق بازي مي كردند، رم مي نوشيدند، سيگار مي كشيدند و گه گاه زن ولگردي را به آن جا مي بردند در همين موقع هت سر قمار بازي و راه انداختن جنگ و خروس به تور پليس خورد و كلي رشوه داد تا توانست از هچل قسر در برود.
انگار نه انگار كه بو گارت به خيابان ميگل آمده بود. هر چه باشد، بوگارت چهار پنج سالي بيشتر در خيابان ميگل نبود. روزي با يك چمدان آمده بود و دنبال اتاق خالي مي گشت و با هت كه كنار در چمبك زده بود وسيگار مي كشيد و تعداد ضربه هاي كري كت را در روزنامه عصر مي خواند، حرف زده بود. حتا آن روز هم چندان نگفته بود. به گفته هت فقط پرسيده بود:«اتاق خالي سراغ داري؟» وهت او را برده بود به حياط بغلي كه اتاق مبله اي را ماهي هشت دلار اجاره مي داد.
بوگارت بي صبر حوصله نشسته بود، دسته اي ورق درآورده بود وشروع كرده بود به بازي «پي شنس». اين كار سخت روي هت اثر گذاشته بود.
جز اين هميشه مرد اسرار آميزي باقي مانده بود. نامش شده بود پي شنس. وقتي هت و ديگران بوگارت را كم وبيش از ياد برده بودند، بار ديگر سرو كله اش پيدا شد. يك روزصبح درست ساعت هفت پيدايش شد و ديد ادوز با يكي رفته توي رخت خوابش. زن پريد و جيغ زد. ادوز از جا پريد. بيش از آن كه بترسد، دست پاچه شده بود. بوگارت گفت:«بزنيد به چاك. خسته ام، مي خواهم بخوابم.»
تا ساعت پنج عصر خوابيد و بيدار كه شد، اتاقش را پر از دوستان قديمي ديد. ادوز براي سر پوش گذاشتن روي دست پاچگي اش خيلي جار و جنجال راه مي انداخت.
هت يك بطري رم با خودش آورده بود.
هت گفت:«تازه چه خبر، بوگارت؟»
بوگارت كه كلمات رمز هميشگي را شنيد از شادي بال در آورد.«تازه چه خبر، هت؟» هت بطري رم را باز كرد و خطاب به بويي داد زد كه برود يك بطري سودا بخرد.
بوگارت پرسيد:«گاوها چه طورند، هَت؟»
«خوبند.»
«بويي چي؟»
«او هم خوب است. نشنيدي صدايش زدم؟»
«ارول چه طور؟»
«او هم خوب است. ولي چي شده، بوگارت؟ خودت خوبي؟»
بوگارت سري جنباند و يك غلپ گنده از رم خورد. بعد يكي ديگر و يكي ديگر؛ چيزي نگذشت كه ته بطري بالا آمد.
بوگارت گفت:«قصه نخوريد يكي ديگر مي خرم.»
هرگز نديده بودند بوگارت اين جور مشروب بخورد و هرگز نشنيده بودند اين همه حرف بزند؛ پس گوش به زنگ شدند. هيچ كس جرأت نمي كرد از بوگارت بپرسد كجا بوده.
بوگارت گفت:«پس وقتي من نبودم، بچه ها چراغ اتاقم را روشن نگه مي داشتند.»
هت جواب داد:«بي تو صفايي نداشت.»
اما همه نگران بودند. بوگارت موقع حرف زدن كمتر دهن باز مي كرد. لب ولوچه اش كمي پيچ مي خورد و لهجه اش كمي آمريكايي شده بود. بوگارت با ادا واطوار گفت:«حتم. حتم» شده بود اين بازيگرها.
هت شك نداشت كه بوگارت مست كرده است. بايد بدانيد كه قيافه هت شبيه ركس هريسُن بود و او هم با تمام قوا تلاش مي كرد كه اين شباهت را بيشتر كند. موهاي سرش را به عقب شانه مي كرد، چشم هايش را تنگ مي كرد و اداي حرف زدن هريسن را در مي آورد. هت گفت:«مرده شور، بوگارت.» و خيلي شبيه ركس هريسن شد. «بايد از الساعه همه چيز را برايمان تعريف كني.»
لب خند بوگارت بدل به خنده كج و كوله وطعنه آميزي شد. گفت:«حتما مي گويم.» وبلند شد وانگشت هايش را لاي كمربندش فرو برد.«حتما همه چيز را مي گويم.»
سيگاري آتش زد، چنان تكيه داد كه دود سيگار به چشمش رفت، از گوشه چشم نگاهي انداخت و با لحن كشداري داستانش را تعريف كرد.
در يك كشتي شغلي پيدا كرده و به گينه بريتانيا رفته بود. آن جا كشتي را ترك گفته ورفته بود توي كشور. در رامپوناني گاوچران شده و چيزهايي ( نگفت چي ) به برزيل قاچاق كرده، عده اي دختر در برزيل جمع كرده وبه جرج تاون برده بود. آن جا بهترين روسپي خانه شهررا اداره مي كرد كه پليس خائنانه در عين رشوه گرفتن از او بازداشتش كرده بود.
«جاي درجه يكي بود. ولگردها نبودند. قاضي ها، پزشك ها و كارمندهاي عالي رتبه كشوري مشتريش بودند.»
ادوز پرسيد:«چي شد؟ زندان؟»
هت گفت:«چه قدر خِنگي؟ زندان، آن هم حالا كه او پيش ماست؟ شما مردم چرا اين قدر خنگيد؟ چرا نمي گذاري حرفش را بزند؟»
اما بوگارت رنجيد و ديگر لام تا كام حرف نزد. از آن به بعد روابط مردم ها تغيير كرد. بوگارت شد بوگارت فيلم ها. هت هم شد هريسن. و خوش وبش صبح اين جور شد:
«بوگارت!»
«خفه شو، هت!»
بوگارت حالا ديگر مردي شد كه تو خيابان بيشتر از همه از او مي ترسيدند. حتي مي گفتند بيگ فوت ازش حساب مي برد. بوگارت تا خرخره مشروب مي خورد و يك ريز فحش مي داد و مدام قمار مي كرد. هر دختري كه تنها تو خيابان مي گذشت از متلك هاي او در امان نبود. كلاهي خريد وآن را تا روي چشمش پايين مي كشيد. وقت وبي وقت اورا مي ديدي كه به نرده هاي بلند سيماني حيات ساختمانش تكيه داده، دست ها را تو جيب كرده، يك پا را تا كرده و به ديوار فشرده و سيگار هميشگي كنج لبش جا خوش كرده است. بعد باز هم غيبش زد. تو اتاقش با رفقا ورق بازي مي كرد و يك هو پاشد و گفت:«مي رم مستراح.»
چهار ماه تمام هيچ كس او را نديد.وقتي برگشت كمي چاق تر بود و كمي پرخاشگرتر. لهجه اش پاك آمريكايي شده بود. براي تكميل تقليد، روابطش را با بچه ها گرم تر كرد. تو خيابان صدايشان مي زد و به اشان پول مي داد كه آدامس و شكلات بخرند. خوش داشت پدرانه دستي به سرو گوششان بكشد و نصيحتشان كند.
دفعه سوم كه رفت و برگشت، در اتاقش جشن مفصلي براي بچه ها يا به قول خودش فسقلي ها ترتيب داد. چند جعبه سولو، كوكاكولا، پپسي كولا و مقداري كيك خريد.
روزي از روزها گروهبان چارلز، پاسباني كه در شماره چهل و پنج خيابان ميگل خانه داشت، آمد و بوگارت را دست گير كرد.
گروهبان گفت:«مقاومت نكن، بوگارت.»
اما بوگارت كلمه رمز را به زبان نياورد.
«چي شده، بابا؟من كه خلاف نكردم.»
گروهبان چارز قضيه را به اش گفت.
در روزنامه ها جنجالكي شد. اتهام بوگارت اين بود كه دو تا زن گرفته؛ اما بر عهده هت بود كه ته وتوي قضيه را كه روزنامه ها از آن حرفي به ميان نياورده بودند، در بياورد.
آن شب هت تو پياده رو گفت:«آقا زن اولش را در تونا پونا ول كرده آمده پرت آواسپين. بچه درا نمي شدند. اين جا ماند و غصه خورد ودلش آب شد. وقتي رفت دختري را تو كاروني پيدا كرد وبچه اي تو دلش كاشت. تو كاروني اين جوركارها شوخي بردار نيست، اين بود كه بوگارت ناچارشد با دختره ازدواج كند.
ادوز پرسيد:«پس چرا ازش دست كشيد؟»
«براي اين كه يك مرد باشد، بين ما مردها.»  
قصه بوگارت
قصه بوگارت
مشاهده ادامه مطلب قصه بوگارت
تاريخ: ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ساعت: ۰۵:۴۵:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

  داستان موم يا سنگ

داستان موم يا سنگ

انعطاف پذيري سودمندتر از انفعال يا مقاومت است . وقتي با هر چيزي كه پيش مي آيد فعالانه روبرو شده و آن را بكار گيريم ، وقتي حتي دردناك ترين وضعيت ها را هم با آغوش بازبپذيريم ، با كفايت بيشتري با مشكلاتمان برخوردمي كنيم ، چرا كه مشكلات نوعي تمرين براي بالابردن مقام روحي است ، پس هميشه به آن چيزي كه بايد بپذيري بپيوند، به آن بپيوند و آن را به آن صورتي كه مي خواهي درآور... از نردبان بالا رفتم و سيم ها را براي بار سوم كنترل كردم ، سالم بودند و هيچ مشكلي نداشتند.به پايين آمدم و براي قدم زدن به محيط بيرون پيوستم ، فضاي بيرون از چادر چمنزار بسيارپرطراوتي بود كه هر بار براي رسيدن به آرامش در آنجا قدم مي زدم . مدير كل سيرك آقاي دانيال يكي از بزرگان ايتاليا در رابطه با برپايي سيرك هاي سيار و سرشناس ترين چهره محبوب رم بود و من افتخار همكاري با ايشان را به مدت ده سال داشتم و به مديريت ايشان آفرين مي گفتم . حالا ما به اصرار من در ايران بوديم ومشغول تهيه و تدارك براي برگزاري اولين سيرك ايتاليايي . من ايراني بودم و خودش دورگه بود وما هر دو تلاش مي كرديم ، همه چيز حاضر بود واين مجوز ثمره يكسال تلاش من براي برقراري سيرك از وزارت مربوطه ، در آخر به سال 1370صادر شد و ما يكسال راه سفر را به همراه بازي هايي كه در شهرها انجام مي داديم برخويش هموار كرديم و حالا بالاخره موفق به ورود به ايران و برگزاري مراسم بوديم . ساعت هفت صبح بود و اوضاع خوب پيش مي رفت ، كليه كاركنان سيرك ايتاليايي بودند، از نظافتچي ها تاهنرمندان و رام كننده ها، فقط من كه به قول دانيال قوي ترين بندباز عصر سيرك شناخته شده بودم ايراني و خودش هم كه نيمه ايراني بود.فضايي به مساحت يك هكتار زمين تخت و چمن شده به همراه دو حلقه چاه آب و برق سه فاز رادر اختيار داشتيم . چادري به مساحت دو هزار مترمربع مي رفت كه پذيراي فرياد ذوق و شوق هموطنان عزيزم باشد، از آنها كه سالها دور بودم .شايد نداي عميق قلبي من باعث شده بود كه براي برگزاري مراسم در ايران اين قدر تلاش كنم . درهمين فكر بودم كه دانيال از چادر كوچكي كه دفتر كارش هم به حساب مي آمد بيرون آمد، مثل هميشه پيپ گوشه لبش غم تنهايي اش را دودمي كرد. آرام آرام به من نزديك شد، چهره اي فرتوت ولي ايستاده و عميق . كنارم آمد و گفت :اوضاع چطوره ، مرد عنكبوتي ؟ و من مثل هميشه توانمند و توانا به دانيال گفتم : OK، همه چيزOKو او گفت : ساسان به راستي كه طبيعت ايران زيباست و براي من كه براي اولين بار به اين جاآمده ام حس عجيبي نسبت به خاك ايران پيداكرده ام . در جوابش گفتم : دانيال خوشحال باش كه بعد از پنجاه سال سني كه از شما مي گذره بالاخره به سرزمين مادريت قدم گذاشتي ودانيال گفت : البته با تلاش تو. از او پرسيدم : راستي دانيال ، چرا مادرت هيچ وقت سعي نكرد به ايران برگردد و حتي تاكيد كرده بود كه بعد از مرگش همان جا در رم به خاك سپرده شود؟ و دانيال كه به سكوتي عميق فرورفته بود، با صدايي خسته پاسخ داد: شايد به خاطرات تلخش فكر مي كرده ونمي خواسته كه تجديد شوند و رو به من گفت :جالب اينجاست كه مادرم هميشه به من سفارش مي كرد كه به ايران نروم و من چقدر اشتباه كردم كه فرصت را از دست دادم و بعد از پنجاه سال به ايران آمدم و من ادامه دادم : مهم نيست ، مهم اينه كه ماالان در ايران زيبا هستيم و مشغول خدمتي عالي براي هم وطنان . داشتيم قدم مي زديم كه مسوول ساماندهي و فروش بليط به ما نزديك شدو اعلام كرد كه براي شب اول افتتاحيه تعداد هزاربليط يعني براي كل صندلي ها فروخته شده و همه چيز به خوبي پيش مي رود و دانيال دستورات لازم را براي برقراري نظم و هماهنگي چادر به وي توضيح داد و ما همچنان قدم مي زديم و كمي از چادر دور شده بوديم كه دانيال ايستاد وهمان طور كه پيپ مي كشيد گفت : ساسان به اين چادر نگاه كن كه چقدر زيباست و چقدر با طبيعت اطرافش هماهنگه . مي شه گفت نوعي ظرافت وهمخواني با محيطش برقرار كرده و تا چند ساعت ديگه پذيراي هزاران قلب عاشقه كه درونش را بافرياد ذوق و شوق پركنند. واقعا كه چرا مادرم نتونست كه انعطاف پذيري رو لمس بكنه . پنجاه سال ، بي روح و منقبض عمر منو پدرم را خشكاند وبعد نگاهي عجيب به آسمان آبي انداخت و گفت :ساسان شايد تو بهترين دوست من هستي ، چرا كه من با تو خيلي راحتم . بايد بهت بگم درس زندگي رو كه مادرم از خشك بودن به ما داد، من باانعطاف پذيري خودم به خودم آموختم . آره ساسان جان ، لازمه انعطاف پذيري ، پذيرش كاربردي لحظه حال است ، نه خشك شدن درمقابل آن . يعني پذيرش خودمان در هر وضعيتي كه هستيم چه خوب و چه بد. يعني پذيرفتن ديگران و وضعيت جاري در لحظات آنها. من درتاييد حرفش سرم را تكان دادم و گفتم : درسته واين نه به معني تحمل منفعلانه چيزهايي است كه دوست نمي داريم ، نه ، به هيچ عنوان ، لازمه اش بستن چشم به روي عدالت و قرباني كردن خودمان نيست بلكه لازمه انعطاف پذيري حالت آگاهي وسيع و هميشه هوشيارانه است ، معني اش شنا كردن با جريان نيست ، بلكه با آغوش بازپذيرفتن و استفاده سازنده از هر جرياني است كه در لحظه ما ادامه دارد... و بعد از صحبت هايمان براي خوردن صبحانه به چادر كوچك رستوران رفتيم و مشغول خوردن قهوه بوديم كه مسترليپي كه رام كننده ببر بود از راه رسيد و از آنجا كه همگي پرسنل سيرك به دانيال احترام خاصي مي گذاشتند، بسيار محترمانه و با فروتني خاصي پشت ميز كناري نشست كه دانيال صندلي را كناركشيد و به ليپي گفت : بيا كنار ما بشين تا مقداري صحبت كنيم . ليپي گفت : با كمال ميل و تغير جا دادو به ما پيوست . دانيال از ليپي راجع به ببري كه آخرين بار از هند خريداري كرده بودند پرسيدوليپي در پاسخ گفت : يكي از استراتژي هاي مهمي كه من در رام كردن وحشي ترين حيوان يعني ببردارم اين است كه مي تونم با اون حيوانات ارتباطروحي برقرار كنم و من كه كاملا حرفه ام از ليپي جدا بود پرسيدم : ارتباط روحي ؟ چرا كه من فكرمي كردم حيوانات وحشي رو از طريق آموزش وخطا و عادت دادن و تكرار رام مي كنند، درصورتي كه الان حرف كاملا متفاوتي رو از ليپي شنيدم .ليپي ادامه داد كه اغلب مردم تصورمي كنند كه دنياي مادي و بدن فيزيكي هر حيوان و چيزهايي كه با ذهن منطقي و حواس فيزيكي قابل تشخيص هستند تنها واقعيت موجود درپيرامون محيط زيست است در صوتي كه انسان باچشمان حساس مي تواند انرژي هاي بسيار زيادي را مشاهده كند. انرژي در درون و اطراف بدن هرحيوان به گونه اي منحصر مي باشد. مثالي بياورم ،سطح آگاهي همه موجودات زنده بستگي به امواج انرژي مطلقي دارد كه قابل جذب ونگهداري است . خوب البته حيوانات امواج پايين تري را نسبت به انسان دارا مي باشند و امواج انسان هاي آگاهتر به مراتب پيشرفته تر از امواج آنهايي است كه در شروع راه هستند و من به عنوان يكي از معدود كساني كه در رام كردن حيوانات وحشي داراي چند مدال هستم بايدبگويم كه موفقيت خويش را فقط و فقط با برقراركردن ارتباط مثبت انرژي خودم با حيوان موردنظر مي دانم وليپي ادامه داد: اصلا گويي ندايي ازنعره هاي آن حيوانات را مبني بر اين كه مي گويند: >اگر مرا اهلي كني زندگي زيباترخواهد شد، با صداي پايي آشنا خواهم شد، كه باصداي پاهاي ديگر فرق خواهد داشت ، صداي پاهاي ديگران مرا وحشي و آماده حمله مي كندولي صداي پاي تو مرا آرام و رام مي سازد ووادار به كرنش ! خواسته هاي ديگران براي من كه يك حيوان هستم نوعي اجبار است ولي در رفتارتو نوعي احترام و مهر ديده مي شود، لطفا مرا رام كن چرا كه هيچ جانداري تا اهلي نشود قابل شناخت نيست . آدم ها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند، آنها چيزهاي ساخته و پرداخته رااز مغازه مي خرند، اما چون فروشنده اي نيست كه دوست را نيز به آنها بفروشد، آدم ها بي دوست وآشنا و تنها مانده اند و تو اگر دوست وفادارمي خواهي مرا رام كن !... من و دانيال ازصحبت هاي ليپي كاملا تحت تاثير قرار گرفته بوديم و به راستي كه اين چنين است . در جهان طبيعت و هر چه در آن است تنها يك صدا شنيده مي شود; به من توجه كن ، مرا دوست بدار و من زودتر از آن چه كه فكرش را بكني رام خواهم شدو دوست باقي خواهم ماند! بعد از صحبت هايي كه بين ما گذشت و خوردن صبحانه ، دانيال از ماجدا شد تا به كارهاي مربوطه رسيدگي كند و من رفتم تا با تمرينات براي شروع برنامه خود آماده شوم . به كابين مخصوص به خود رفتم و لباس مخصوص را پوشيده و كفش هايم را به پا كردم وبعد داخل چادر بزرگ شدم ، همگي مشغول بودند. هر كس گوشه اي را نظارت و آماده سازي مي كرد، از پله هاي نردبان بالا رفتم ، بالا و بالاتر وبه اوج چادر، به روي بند پريدم ، شيرجه اي زدم وبند ديگر را گرفتم . چند دقيقه تمرين كردم و بعدروي سيم اصلي رسيدم كه مي بايد به روي آن راه بروم ، تمركز كردم و خود را متعادل ساختم ، نفسي عميق كشيدم و با تسلط كامل به روي سيمي به قطردو سانتي متر شروع به راه رفتن نمودم . آرام آرام متمركز و هوشيار مي رفتم تا فاصله را طي كنم . آه كه شما نمي دانيد مدت راه رفتن به روي اون سيم شايد سه دقيقه باشد ولي براي بندباز به مدت ده ساعت مي گذرد. البته درسته كه توري هاي محافظ در قسمت زير نصب هستند وهيچ سقوطي مشكل ساز نخواهد بود، ولي موضوع سقوط فيزيكي نيست ، موضوع سقوطاعتبار است . بعد از چندبار راه رفتن به روي سيم وتمرينات بندبازي به پايين آمدم و دوستم فابيو راكه مشغول تمرين شعبده بازي بود ملاقات كردم .فابيو گفت : ساسان به راستي كه آب و هواي ايران بسيار خاص است و مي گفت كه ديشب را در نهايت آسايش و آرامش خوابيده است . خوب البته براي هر كدام از هنرمندان سيرك استراحت وآرامش نياز اصلي است ، چرا كه تمركز بيشتري رابه دست خواهند آورد. فابيو علاقه خاصي به شعبده بازي داشت . بايد بگويم او يكي ازقوي ترين شعبده بازان اروپايي به حساب مي آمدكه اكثر مديران برنامه هاي تلويزيوني اروپا بااصرار از او درخواست مي كردند تا براي شان وقت گذاشته و در برنامه شبكه شان شركت كند.كارهاي او كاملا متفاوت از كساني بود كه كبوتر ازكلاه در مي آورند يا روسري هاي رنگارنگ ازعصا، چرا كه بينندگان هم به اين چيزها عادت كرده و به نظرشان جالب نمي آمد و به نظر من متفاوت بودن در هر هنر خاصي ، نشانه رشداستعداد و تجربه است كه فابيو از اين نظر واقعاغني بود. او بيشتر با حس خويش شعبده بازي مي كرد و از انرژي هاي خاصي كه قبلا گفته شداستفاده مي نمود، انرژي هايي كه وقتي تحت تعليم و كنترل درآيند و در هدف هاي مثبت هدايت شوند واقعا كارساز هستند.او شيشه هاي گرد حبابي شكل را كنار هم مي چيد و با نگاه كردن و خيره شدن به آنها شيشه ها پودر مي شدند،درسته كه جنس آنها بسيار نازك بود، ولي به هرحال مولكول هاي نگه دارنده آنها چگونه بابرخورد انرژي چشم فابيو خود را مي باختند و ازهم پاشيده مي شدند؟ يا مثالي ديگر كه گل هاي ميخكي را كه در گلداني بزرگ چيده شده بود باانرژي خود به فاصله يك ثانيه پرپر مي كرد. جاي اين سوال بود كه گلبرگ هاي گل ميخك چگونه تحمل هجوم انرژي داده به آنها را نمي آوردند واز هم باز شده و به زمين مي ريختند و كارهاي بسيار جالب و ديدني ديگري كه فابيو به وسيله انرژي هدايت شده خويش و تمركز انجام مي داد. كنجكاوي من باعث شد از او سوال كنم شما كه مهارت لازم را براي استفاده بهينه مصرف انرژي داريد، چرا نمي تواني شيشه هايي كه خوردشده اند و گلبرگ هايي كه از هم پاشيده اند رادوباره به هم وصل كني ؟ فابيو توضيح داد: شايدبشر تا آنجا پيش برود كه از انرژي خارق العاده اي كه در نهاد دارد استفاده و بهره برداري كند، ولي نمي تواند حتي نقطه اي پا جاي پاي خدا بگذاردو به راستي كه درست مي گفت ، پرپر كردن شايدولي شكوفاندن هرگز در حيطه قدرت بشرنخواهد بود. به جز من و دانيال و فابيو كه مجردزندگي مي كرديم ، ليپي كه رام كننده حيوانات بودو هيوارد كه برنامه اسبدواني داشت ، فردريك وجان كه آنها نيز بندباز بودند، همگي متاهل و اززندگي خويش ناراضي بودند چرا كه ما هميشه درسفر بوديم و همسر و بچه هاي آنها مجبور به تحمل دوري و اين بسيار سخت مي باشد. به هر حال تيم ما سال ها بود كه با دانيال كه قلب بزرگي داشت كار مي كرد و مي شه گفت : ما يكي از قوي ترين تيم هاي سيرك باز در جهان بوديم . زمان به سرعت مي گذشت ، تداركات ديده شده بود وهمگي آماده شديم تا شب اجراي نمايش فرارسد. آه كه نمي دانيد رسيدن به چنين نقطه اي چقدر ناهموار است و بي نهايت صبوري مي خواهد. دانيال طي سخنراني هايي كه با ماداشت هميشه مي گفت ما بايد سنگ هاي بزرگ راقدمگاه كنيم و از مشكلات موقعيت بسازيم ، وقتي بادهاي تند مي وزند كافي نيست وجودشان رابپذيريم يا آنها را تحمل كنيم ، بايد برايشان آسياب بادي بسازيم . براستي كه همين طور است . هيچ مي دونيد سفر چقدر به انسان تجربه مي ده ؟ من تمام طول پنجاه سال عمرم را به غير از چهارده سال در سفر بودم ، بين مردم مختلف دنيا آداب ورسومشون ، اخلاقياتشون ، مذاهبشون و خيلي چيزهاي كوچيك و بزرگي كه مي شه گفت ازآنهابه اندازه ده ها كتاب ياد گرفتم ، ولي از همه اون ها مهمتر همون چيزيه كه دانيال اونروز صبح ازش صحبت مي كرد. آره ، ممكنه در ابتدا قانون انعطاف پذيري غير واقع گرايانه يا خيال پردازانه بياد و سوالاتي رو برانگيزه كه مثلا اگر آدم دربدترين حال ممكن كه در حقيقت براي بشرمي تونه از دست دادن باشه قرار بگيره چه طوري انعطاف پذير باشه ؟ چه جوري مي تونه اون مصيبت رو با آغوش باز بپذيره ؟ چنين سوالاتي عادلانه و مهم هستند، اما پاسخ به اين گونه است كه حقيقت را بايد پذيرفت و حقيقت اين است كه دردها و لذت هاي بزرگ و همچنين بي عدالتي در اين دنيا وجود داره . وقتي براي عده اي انسان اتفاق دردناكي مي افتد بعضي از اين آدم ها با جاخوردن ، انكار كردن ، ترس ، ذهنا در مقابل درك مسئله مقاومت مي كنند، اين گونه آدم ها خيلي بيشتر رنج مي برند، مانند درختي كه با شاخه هاي خشك جلوي طوفان بايستد، مسلما شاخه هايش مي شكنند. آدم هاي ديگري هم هستند كه قدرت خم شدن را آموخته اند، آنها آموخته اند كه درعين حال كه وضعيت را مي پذيرند و كاملا آن راتجربه مي كنند ارتباط خود را هم با تصوير بزرگترزندگي حفظ مي كنند، با آن حس بينشي كه نشان دهنده چگونگي رويدادهاست . ما آدم ها بدون خشكي و مقاومت ذهني مي توانيم به كامل ترين صورت ، خلاق و موثر باشيم . وقتي به جاي مقاومت پاسخگوي زندگي باشيم ، زندگي را با دردو تقلاي كمتري پيش مي بريم . درد را امتحان مي دانيم و از آن به بهترين صورت سود مي بريم .يادم مي آيد در يك كشور اسكانديناوي بودم وپشت شيشه اتومبيلي نوشته شده بود: اگه ازرانندگي من خوشت نمياد، از پياده رو برو كنار ودرست نوشته بود، اگه مي بينيد داريد در پياده روزندگي راه مي رويد و اتومبيلي يكراست به سوي شما مياد به جاي اينكه فكر كنيد اين ها نبايد اين كار را بكنند و درست نيست و عادلانه نيست وببينيد كه اتومبيل داره زيرتان مي گيره ، بهتر است از قانون انعطاف پذيري استفاده كنيد و خم شويدو كنار بكشيد. واقعيت اين است كه لازمه ابتكاربيشتر تغيير حالت است ، نه تغيير رفتار! ما هم چون آب به شكل ظرفمان يعني لحظه حال درمي آييم ، بعد در سطحي كه بتوانيم به سوي زندگي آغوش مي گشاييم . انعطاف پذيري هم سنگ قانون كمال است ، اماهدف و تاكيد آن كمي تفاوت مي كند. ساعت ها مي گذشت و ما به شب برنامه نزديك مي شديم . همه چيز آماده بود.آن شب فراموش نشدني كه ما براي اولين بار درايران برنامه اجرا كرديم . نور افكن ها روشن شدند، گروه موزيك درگوشه هاي فضاي اجرا دريك بلندي شروع به نواختن كردند. همه چيزمي بايد هماهنگ با هم برگزار شود. اول گروه دلقك ها آمدند و با حركات موزون خودشون ،نرمي بدن خويش را به نمايش گذاشتند، برنامه اي كه طي سال ها تمرين مورد تحسين قرارمي گرفت . بعد از آن سوت و همهمه بالا گرفت وصداي موزيك طبل بسيار قوي شروع شد و ليپي به همراه پنج ببرقوي هيكل وارد ميدان شدند.هيجان و سكوت عجيبي ميان تماشاگران حكم فرما بود. حلقه هاي آتش روشن شدند، همه فكر مي كردند كه ببرها بايداز داخل حلقه ها بپرندتا از آتش فرار كنند، ولي جالب اين بود كه آنهاسطل هاي آبي را كه جاي مخصوصي بود همانندماموران آتش نشاني به دندان گرفتند و با شتاب روي آتش ها ريختند و هر كدام به نوبت به گوشه اي رفتند و نشانگر اين بود كه ليپي به حيوان ها آموخته بود در ميان آتش فكر خاموش كردن باشند، نه فكر فرار و بعد از آن به نوبت آمدند دور تا دور ليپي جمع شدند دستهايشان رابالا بردند و به او به گونه اي خاص به خاطر رام شدنشان احترام گذاشتند. بعد از برنامه ليپي نوبت به فابيو رسيد. به راستي كه برنامه جالبي بود، او بانيروي اراده اش انرژي هايش را به سمت و سوي خاصي هدايت مي كرد و بر خلاف ديگرشعبده بازان ، كارهاي بسيار جذاب و متفاوتي انجام مي داد. بعد از او اسب سواران آمدند و به ترتيب خاص با آهنگي خاص تر هنرنمايي كردند وآخرين برنامه ، برنامه من بود. پشت ميكروفون اسم مرا اعلام و توضيح دادند كه ايشون تنهاايراني مي باشد كه در تيم سيرك بازان ايتاليايي هابرنامه اجرا مي كند. موزيك شروع به نواختن كرد، من با سيم هاي متحرك بالابرنده به بالاترين نقطه زير چادر رسيدم ، تمركز كردم و در شروع بااولين بند خود را به بند ديگر پرتاب كردم ، گويي يك پرنده هستم كه با سيم هاي نامرئي پروازمي كنم . چندين پرش هيجان آور انجام دادم ،صداي سوت و تشويق تماشاگران از پايين به گوشم مي رسيد و مرا تشويق مي كردند و درآخرين مرحله مي بايد برروي سيم نازكي راه مي رفتم و تعادل خويش را نگه مي داشتم ، چيزي در درون قلبم بي قرار بود، هر كاري كردم نتوانستم متمركز بشم ولي با صداي موزيك بعدازچندمين بار هماهنگ شدم و شروع به راه رفتن كردم ، وسط طناب بودم كه تمركزم بر هم ريخت وبه پايين سقوط كردم ، البته من برروي تور افتادم ولي فشاري كه به مغزم وارد آمد مويرگي را پاره وخونريزي مغزي كردم . من چيزي متوجه نشدم وبعد از 48 ساعت كه در بيمارستان دراتاق ICUبستري بودم بهوش آمدم و دكترم كه بسيار حاذق بود با آرامشي خاص به من توضيح داد كه براي هميشه مي بايد ميدان سيرك را فراموش كنم ، چراكه اضطراب و استرس وارده به من در طول اين چند سال باعث ضعيف شدن مويرگ هاي مغزم شده است و به هيچ وجه اجازه ادامه كار راندارم . به قول او من شانس آوردم كه زنده ام ولي تا مدتي مي بايد از ويلچر استفاده كنم ...
ت ت ت
الان براي شما شاگردان عزيزم كه مايل به تمركز و آموزش بند بازي هستيد توصيه اي دارم ،شما مي بينيد كه با وجود اين مشكلاتي كه بر من گذشته است هنوز احساس خوشبختي مي كنم ،چرا كه از قانون انعطاف پذيري سر پيچي نكردم ،چرا كه با به كار بردن اين قانون در همه امورزندگي از مقاومت ها آزاد مي شويم و هنرخوشبختي بي دليل را مي آموزيم . ما با انعطاف پذيري مي توانيم نيروهاي زندگي را در اختيارگرفته و با آنها جلو برويم . به شما عزيزانم توصيه مي كنم هر گاه تمايل به عمل متقابل ، جمع شدن ،مقاومت كردن ، عقب كشيدن ، يخ زدن يا جنگيدن داريد و يا وقتي درگير وضعيت يا رويدادپيش بيني نشده اي هستيد از خود تنها يك سوال را داشته باشيد، اگر من فعالانه با انرژي سرشارم به همراه آن نيروي منفي حركت كنم و آن را از آن خود سازم چه خواهد شد؟ در آن صورت است كه سخت ترين مشكلات رابا انعطاف پذيري زيبايي پشت سر خواهيد گذاشت .
زيبايي پرواز در آن است كه بتواني با بال زخمي بپري !
  پايگاه فرهنگي هنري تكناز
داستان موم يا سنگ
داستان موم يا سنگ
مشاهده ادامه مطلب داستان موم يا سنگ
تاريخ: ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ساعت: ۰۵:۴۵:۴۴  ارسال و مشاهده نظرات (0) موضوع:  نويسنده: هادي

درباره وبلاگ

مرجع بزرگ دانلود آندرويد
آخرين مطالب
» فرشته هاي مرگ
» به اينا مي گن انسان منحصر به فرد...
» فتح الله زاده: دو روز ديگر تيم فصل آينده را جمع مي كنيم
» انتقاد فرگوسن از عضويت بازيكنانش در شبكههاي اينترنتي
» آنلكا از اكيپ شكايت كرد
» دنيلسون: به ايتاليا يا اسپانيا ميروم
» مسئول برگزاري ليگهاي فدراسيون معلولان منصوب شد
» مقصد آتي گران ترين بسكتباليست ايران كجاست؟
» مسئولان ورزش پاسخگوي مردم باشند
» صنعتكاران: عملكرد كشتي آزاد رضايتبخش نبود

لینکستان
لينكي ثبت نشده است

بخش ویژه
google map



android

android

http://android.zaminblog.com

آندرويد

آندرويد

آندرويد

مرجع بزرگ دانلود آندرويد

آندرويد

قالب پارسفا

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

free template blog

کارتون دکتر ارنست
کارتون رابین هود
آموزش ساخت میوه حجمی
کارتون کامل مهاجران